شعر - شعر ایرانی - ایران شعر - شعر ایران - شبستان شعر - خانه شعر - کوچه باغ شعر - شاعر - شعر نو

گلعذاران جهان بسیارند ملک‌الشعرای بهار

گلعذاران جهان بسیارند

لیک پیش گل رویت خارند

دل نگهدار که خوبان دل را

چون گرفتند نگه می‌دارند

مده آزار دل من که بتان

دل عشاق نمی‌آزارند

گر شنیدی که نکویان جهان

بی‌وفایند و شقاوت کارند

مرو از راه که آن بی‌ادبان

همه بازاری و سردم دارند

تو نجیبی و نکویان نجیب

همه با رحم و نکوکردارند

لاله رویند ولیکن هرگز

داغ محنت به دلی نگذارند

همه‌خوش‌صورت و خوشن‌برخوردند

همه خوش سیرت و خوش رفتارند

بهر عشاق حقیقی نورند

بهر عشاق دروغی نارند

نرمند از ادبا و احرار

یار اهل ادب و احرارند

دامن با ادبان را گنجند

گردن بی‌ادبان را مارند

همه عاشق طلب و دلجویند

همه شکر لب و شیرین کارند

بهرشان عاشقی ار یافت نشد

همت اندر طلبش بگمارند

عاشق‌ از آهن و از چوب کنند

که هم آهنگر و هم نجارند

جمله هم عاشق و هم معشوقند

جمله هم ثابت و هم سیارند

دعوی بلهوسان را در عشق

نپذیرند که بس عیارند

قدر صافی گهران را از دور

بشناسند که بس هشیارند

نستانند دل از یکتن بیش

نیز دل جز به یکی نسپارند

امتحان‌های دلاوبز کنند

تا به عشق کسی ایمان آرند

چون مسلم شد و تردید نماند

شرم و حشمت ز میان بردارند

در برش ساعتکی بنشینند

همرهش بادگکی بگمارند

گاه گاهی ز پی صیقل عشق

بوسه‌ای چند بر او بشمارند

بوسه در عشق مباح است آری

بوسه را صیقل عشق انگارند

گر چه عشاق نخسبند به شب

مهوشان نیز براین هنجارند

دلبرانی که خداوند دلند

در غم عاشق خود بیدارند

شاهدی کاو غم عاشق نخورند

مردمان جانورش پندارند

عشق معشوق نهانست ولیک

حکما واقف از این اسرارند

شرط انیت خوبان اینست

غیر از این مابقی از اغیارند

شاهدانی که چنانند و چنین

مردم چشم اولی الابصارند

عشق در ساحت جان گلزاریست

خوبرویان گل این گلزارند

نتوان داشت امید یاری

زان رفیقان‌، که به شهوت یارند

مردمی زین شهوانی عشاق

نتوان خواست‌، که مردم خوارند

دلشان ازگهر عشق تهی است

همه از شهوت و حرص انبارند

کاهل و بی‌مزه و بی‌ادبند

لوس و بی‌معنی و چربک سارند

به حقیقت همه گولند و سفیه

لیک در گول‌زدن مکارند

نیز آن فرقه که دورند از عشق

نقش حمام و گچ دیوارند

گلرخانی که نفورند از عشق

گویی از خلقت خود بیزارند

قتل عاشق برشان هست مباح

این بتان افعی جان اوبارند

چون به افراط شتابند از جهل

شمع هر جمع و گل هر خارند

چون به تفریط گرایند از عجب

عشق را معصیتی انگارند

هست نزدیک خرد هر دو گزاف

کاین دو در وزن به یک مقدارند

روش مردم نادان است این

که نه از فلسفه برخوردارند

عقلا معتدلند اندر طبع

وز گزاف جهلا فرارند

اولین شرط نجابت عقل است

عقلا بیشتری ز اخیارند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

شب چو دیوان به حصار فلکی راه زدند ملک‌الشعرای بهار

شب چو دیوان به حصار فلکی راه زدند

اختران میخ بر این برشده درگاه زدند

راهداران فلک بر گذر راهزنان

به فراخای جهان ژرف یکی چاه زدند

چرخ‌داران سپهر از مدد بارخدای

آتش اندر تن اهریمن بدخواه زدند

خاکیان نیز به برچیدن هنگامه دیو

بر زمین بانگ توکلت علی الله زدند

خصم درکثرت و قانون‌طلبان در قلت

به قیاسی که تنی پنج به پنجاه زدند

چارده تن به فضای فلک آزادی

نیم شب همچو مه چارده خرگاه زدند

خواستند اهرمنان تا ز کمینگاه مرا

خون بریزند از این رو ره و بی‌راه زدند

ناگهان واعظ قزوین به کمینگاه رسید

بر سرش ریخته و زندگی‌اش تاه زدند

خبر آمد بمهادیو که شد کشته بهار

زین خبر دیوچگان خنده به قهقاه زدند

بار دیگر خبر افتاد که زنده است بهار

زان تغابن نفس سرد به اکراه زدند

رهزنان راه زنند از پی نان پاره و زر

لیکن این راه‌زنان راه پی جاه زدند

بیدقی راه نه پیموده وزبری شد و گفت

تا دغل‌پیشه وکیلان بعری‌ شاه زدند

بازیئی بود سراسر به خطا و به دغل

وین از آن بود که شطرنج به دلخواه زدند

خاک در دیدهٔ صاحب‌نظران افکندند

قفل خاموشی یک چند بر افواه زدند

پیه بد نامی یک عمر به تن مالیدند

بند بر دست و زبان و دل آگاه زدند

خویش را قائد و سردار و مقدم خواندند

تا بدین حیله قدم بر زبر .... زدند

... مولای وطن آمد و بر درگه وی

کوس ما فی یده کان لمولاه زدند

دوحهٔ فقر و عنا غرس نمودند به ملک

لوحهٔ عز و غنا بر سر بنگاه زدند

این گدا مردم نوخاسته بی‌زحمت و رنج

قفل بر گنج پر از تنسق و تنخواه زدند

سفلگانی که به کاغذ لغشان کاغذ نه‌

بر در خاتم و زر پردهٔ دیباه زدند

گرسنه محتشمان حلقهٔ دریوزه گری

نیمشب بر در پیله‌ور و جولاه زدند

‌*‌

*‌

بر تو ای ‌واعظ‌ مسکین‌ دل ‌من ‌سوخت از آنک

خونیان بر تو چنان ضربت جانکاه زدند

ره دیرینه نهادی و گرفتی ره قوم

لاجرم ره به تو، آن فرقهٔ گمراه زدند

تا شدی فتنهٔ دیوان سلیمان صورت

مر ترا در حرم قدس به شب راه زدند

عوض موعظت و پند شدی صاحب رعد

زان رهت برق فنا برتن چون کاه زدند

شدی از قزوبن تا تمشیت رعد دهی

جای رعدت به جگر، صاعقه ناگاه زدند

به مراد دل درگاهی بردرگه داد

رفتی و دشنهٔ ظلمت به جگرگاه زدند

به ‌هوا خواهی ‌قومی ‌شدی از ره که نخست

در تغنی ره مرگ تو هواخواه زدند

کشتهٔ وجه شبه گشتی و این بی ‌بصران

بَدَل من رهت از جملهٔ اشباه زدند

آن سگان بودند آمادهٔ آزردن ماه

عف‌عفی کرده و پنهان همه شب آه زدند

ماه و ماهی چو به سه حرف شبیهند بهم

پنجه بر ماهی مسکین بَدلِ ماه زدند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

حق‌پرستان سلف‌، کاری نمایان کرده‌اند ملک‌الشعرای بهار

حق‌پرستان سلف‌، کاری نمایان کرده‌اند

معبدی بر کوهسار از سنگ بنیان کرده‌اند

بیست پله برنهاده پیش ایوانی ز سنگ

زیرش انباری برای آب باران کرده‌اند

پله‌ای دیگر نهادستند از سوی دگر

از پی آمد شد خاصان مگر آن کرده‌اند

اندر آن‌بی‌آب وادی جای کشت و زیست نیست

زین سبب پیداست کان را بهر یزدان کرده‌اند

هشت‌نه‌فرسنگ‌دور از شوشتر بر سوی‌شرق

آن بنای هایل سنگین به‌سامان کرده‌اند

هست پیدا کان فرو افتاده احجار عظیم

قرن‌ها سرپنجه با گردون گردان کرده‌اند

یا ز اشکانی است آن ویرانه مزکت یا مگر

خسروان آن را به عهد آل ساسان کرده‌اند

نیست آن کار کیان زیرا که در عهد کیان

در چنین احجار نقش و خط نمایان کرده‌اند

طاق‌ها افتاده و دیوارها گردیده پست

گوییا آن را زلازل سخت ویران کرده‌اند

چشمهٔ آبی است خرد، اندر نشیب آن دره

کاندر آن مسکن‌، فقیری چند عریان‌، کرده‌اند

نام آن چشمه نهادستند پس «‌چشمه‌علی‌»

نیز مسجد را لقب «‌مسجدسلیمان‌» کرده‌اند

یکهزار و سیصد و شش بود و آغاز ربیع

کاندر آن وادی زگل گفتی چراغان کرده‌اند

خوانده بودم درکتب‌، وصف بهار شوشتر

یافتم کان را ز روی صدق‌، عنوان کرده‌اند

راستی گفتی گستریده فرشی از دیبای سبز

وندر آن تصویرها از لعل و مرجان کرده‌اند

سبز وادی‌ها گرفته گرد هامونی فراخ

کش مرصع یک‌سر ازگل‌های الوان کرده‌اند

کوه را گفتی ز فرش سبزه مطرف بسته‌اند

دشت را گفتی به برگ لاله پنهان کرده‌اند

از بر معبد نشستم بر سر سنگی خموش

گفتی اندام مرا زان سنگ بی‌جان کرده‌اند

یک نظر کردم به ماضی یک نظر کردم به حال

زانچه اینان می کنند و زانچه آنان کرده‌اند

مزدیسنان را بدیدم‌، از فراز قرن‌ها

کز شهامت ملک ایران را گلستان کرده‌اند

در زمان اقتدار بابل و یونان و مصر

سلطنت بر بابل و بر مصر و یونان کرده‌اند

وز پس قرنی دو هم با دولتی مانند روم

پردلان پارت همدوشی به میدان کرده‌اند

وز پس چندی دگر ساسانیان این ملک را

چون‌ بهشت‌ از عدل‌ و داد و علم‌ و عرفان کرده‌اند

وین زمان ما مفلسان شادیم زانچ آن خسروان

در ستخر و بیستون و طاق بستان کرده‌اند

گویی این‌ بیحالی‌ از خورشید و گرمی‌های اوست

ای‌ بسا مهرا که محض بغض و عدوان کرده‌اند

اندک اندک مهر پنهان گشت گفتی کاختران

مخفی از شرم منشی در زیر دامان کرده‌اند

سر به زیر افکندم و ناگه دو چشمم خیره شد

خاک را گفتی ز اخترها درخشان کرده‌اند

هشت فرسنگ اندر آن کهسارها یل ناگهان

روز شد گفتی مگر شب را به زندان کرده‌اند

از فروغ برق‌ها در خانه‌ها و راه‌ها

اختر شبگرد را سر در بیابان کرده‌اند

یادم آمد کاندر این آباد ویران مر مرا

انگلیسان با رفیقی چند، مهمان کرده‌اند

شرکت نفت بریتانی و ایران است این

کز هنرمندی جهان را مات و حیران کرده‌اند

آب را با آتش از کارون به بالا برده‌اند

نفت را با لوله سر گرد بیابان کرده‌اند

تا نگویی‌ معجز است‌ این یا کرامت یا که سحر

با فشار علم‌، هم این کرده هم آن کرده‌اند

سنگ را با متهٔ علم و هنر، سنبیده نرم

نفت را از قعر چه زی اوج‌، پران کرده‌اند

هشته پستان‌ها ز مهر، اندر دهان طفل خاک

تا دهانش را بسان غنچه خندان کرده‌اند

سال‌ها این راز پنهان بود در قلب زمین

آشکار آن راز را اینک به دوران کرده‌اند

عقده‌هایی بود مشکل در دل خارا، گره

آن گره بگشوده و، آن مشکل آسان کرده‌اند

این شگفتی بین که از همخوابهٔ قیر سیاه

چون مجزا نفت و بنزین فروزان کرده‌اند

نار اگر شد گلستان بر پور آزر دور نیست

بین که خارستان نفتون را گلستان کرده‌اند

حلقه‌های چاه شان خوانده ز دل راز زمین

برج‌های قصرشان با عقل پیمان کرده‌اند

لوله‌های چاه ساران‌، ره به مرکز برده‌اند

میل‌های کارگاهان قصد کیوان کرده‌اند

تا نجوشد نفت‌و هر زین سوی‌و آن‌سو نگذرد

لوله‌هایی تعبیه بر چاهساران کرده‌اند

دیگ‌هایی آهنین‌، بر هیئت دیو سیاه

لوله‌هایی همچنان بر شکل ثعبان کرده‌اند

نفت‌ها در دیگ‌ها انباشته وز لوله‌ها

سوی آبادان رود کاین گونه فرمان کرده‌اند

دستگاه برق «‌تمبی‌» چرخ گردانست راست

کز نفوذش چرخ‌ها را جمله گردان کرده‌اند

تا به آبادان ز نفتون در چهل فرسنگ راه

عالمی روشن به‌ نور علم و عرفان کرده‌اند

قریهٔ ویران «‌عبادان‌» که بد ضرب‌المثل

این زمان شهریش پر قصر و خیابان کرده‌اند

دکهٔ آهنگریشان‌، دهشت افزاید از آن

کز دو پاره کوه آهن پتک و سندان کرده‌اند

پتک خود بالا رود چون کوه و خود آید فرود

بر یکی آهن که بهر کندن کان کرده‌اند

همچو دو دوزخ‌، دو نیران مشتعل دیدم ز دور

کز لهیب و شعله‌، دوزخ را هراسان کرده‌اند

گفتی این هست آذر برزپن و آن آذرگشسب

کز پی تعظیم یزدان‌، مزدیسنان کرده‌اند

بهر مجروحان و بیماران و گرماخوردگان

چند مارستان به طرز انگلستان کرده‌اند

انتظاماتی که در آن خطه دیدم‌، ای عجب

سال‌ها خلق آرزویش را به تهران کرده‌اند

وقت‌، در ایران فراوانست و ارزان‌،‌ لیک علم

هست کمیاب و گران و اینان دگرسان کرده‌اند

وقت را بسیارکمیاب وکران کردند، لیک

در برابر علم را افزون و ارزان کرده‌اند

انگلیسان اندرین کارند و اهل ناصری

خرمند از اینکه یک صابی مسلمان کرده‌اند

تو ز من خواهی برنج ای مدعی خواهی مرنج

این‌ هنرمندان به‌ عصر خویش احسان کرده‌اند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

در شهربند مهر و وفا دلبری نماند ملک‌الشعرای بهار

در شهربند مهر و وفا دلبری نماند

زیر کلاه عشق و حقیقت‌، سری نماند

صاحبدلی ‌چو نیست‌، چه ‌سود از وجود دل

آئینه گو مباش چو اسکندری نماند

عشق آن‌چنان گداخت تنم را که بعد مرگ

بر خاک مرقدم کف خاکستری نماند

ای بلبل اسیر، به کنج قفس بساز

اکنون که از برای تو بال و پری نماند

ای باغبان بسوز، که در باغ خرمی

زبن خشکسال حادثه‌، برگ تری نماند

برق جفا به باغ حقیقت گلی نهشت

کرم ستم به شاخ فضیلت‌، بری نماند

صیاد ره ببست چنان کز پی نجات

غیر از طرق دام‌، ره دیگری نماند

آن آتشی که خاک وطن گرم بود از آن

طوری به‌باد رفت کزآن اخگری نماند

هر در که باز بود سپهر از جفا ببست

بهر پناه مردم مسکین‌، دری نماند

آداب ملک‌داری و آئین معدلت

برباد رفت و زان همه‌، جز دفتری نماند

با ناکسان بجوش که مردانگی فسرد

با جاهلان بساز که دانشوری نماند

با دستگیری فقرا، منعمی نزیست

در پایمردی ضعفا، سروری نماند

زین تازهدولتان دنی‌، خواجه‌ای نخاست

وز خانواده‌های کهن‌، مهتری نماند

زین ناکسان که مرتبت تازه یافتند

دیگر به هیچ مرتبه‌، جاه و فری نماند

آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگ

ای شیر تشنه میر، که آبشخوری نماند

زین جنگ‌های داخلی و این نظام زور

بی‌ درد و داغ‌، خانه و بوم و بری نماند

بی‌فرقت برادر، خود خواهری نزیست

نادیده داغ مرگ پسر، مادری نماند

جز گونه‌های زرد و لبان سپید رنگ

دیگر به شهر و دهکده سیم و زری نماند

شد مملکت خراب ز بی‌نظمی نظام

وز ظلم و جور لشکریان‌، کشوری نماند

یاران قسم به ساغر می‌، کاندرین بساط

پر ناشده ز خون جگر، ساغری نماند

نه بخشی از تمدن و نی بهره‌ای ز دین

کان خود به کار نامد و این دیگری نماند

واحسرتا! چگونه توان کرد باور این

کاندر جهان‌، خدایی و پیغمبری نماند

جز داور مخنث و جز حیز دادگر

در صدر ملک‌، دادگر و داوری نماند

رفتند شیر مردان از مرغزار دین

وینجا به جز شکالی و خوک و خری نماند

از بهر پاس کشور جم‌، رستمی نخاست

وز بهر حفظ بیضهٔ دین‌، حیدری نماند

عهد امان گذشت‌، مگر چنگزی رسید

دور غزان رسید، مگر سنجری نماند

روز ائمه طی شد و در پیشگاه شرع

جز احمقی و مرتدی و کافری نماند

دهقان آریایی رفت و به مرز وی

غیر از جهود وترسا برزیگری نماند

گیتی بخورد خون جوانان نامدار

وز خیل پهلوانان‌، کندآوری نماند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

هند و ایران برادران همند ملک‌الشعرای بهار

هند و ایران برادران همند

زبدهٔ نسل آریا و جمند

آن‌یکی شیر وآن‌دگر خورشید

نزد مردم به راستی علمند

پارس شیر است و هند خورشید است

پشت بر پشت پاسدار همند

سیرچشمند هر دو چون خورشید

گرچه چون شیرگرسنه شکمند

صاحب همتند و جود و سخا

زان به هرجا عزیز و محترمند

هر دو والاتبار و صاحب قدر

هر دو عالیمقام و محتشمند

فخر تاریخ و زینت سیرند

معدن علم و منبع حکمند

مُنزل وحی و مهبط الهام

مخزن فکر و صاحب هممند

عاشق میهمان و طالب ضیف

خصم دینار و دشمن درمند

هر دو حیران ز شاه تا به گدا

هر دو عریان ز فرق تا قدمند

شهره اندر مروتند و وفا

مثل اندر سخاوت و کرمند

در تحمل نظیر «‌لچمن‌» و «‌رام‌»

در شجاعت عدیل روستمند

در ره هند جان گرفته به کف

اهل ایران‌، از آن به عده کمند

مغول و ترک و روس در ره هند

بر سر قتل و غارت عجم اند

خام‌طمعان هماره در این ملک

حامل فقر و درد و رنج و غمند

هر به قرنی دو ثلث مردم ما

زبن بلیات خفته در عدمند

نیست بر هند منتی کایشان

همچو ما در شکنجه و المند

باد لعنت به طامعان بشر

کایت ظلم و مظهر ستمند

بر سر راه هند صحراییست

که در او غول و دیو و دد بهمند

آدمیزادی ار در او باقیست

در عداد وحوش منتظمند

کاردانان مملکت کم و بیش

بستهٔ آب و نان و بیش و کمند

معده خالی و پای بر سر گنج

تشنه‌کامند و در کنار یمند

منت ایزد که هند گشت آزاد

خلق باید که قل اعوذ دمند

صحبت هند شد به نفت بدل

و اهل ایران ز صحبتش دژمند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

بهار آمد و رفت ماه سپند ملک‌الشعرای بهار

بهار آمد و رفت ماه سپند

نگارا درافکن بر آذر سپند

به نوروز هر هفت شد روی باغ‌

بدین روی هر هفت امشاسفند

زگلبن دمید آتش زردهشت

بر او زند خوان‌ خواند پازند و زند

بخوانند مرغان به شاخ درخت

گهی کارنامه گهی کاروند

بهار آمد و طیلسانی کبود

برافکند بر دوش سرو بلند

به بستان بگسترد پیروزه نطع

به گلبن بپوشید رنگین پرند

به یکباره سرسبز شد باغ و راغ

ز مرز حلب تا در تاشکند

بنفشه زگیسو بیفشاند مشک

شکوفه به زهدان بپرورد قند

به یک ماه اگر رفت جیش خزان

ز رود ارس تا لب هیرمند

به یک هفته آمد سپاه بهار

زکوه پلنگان‌ به کوه سهند

ز بس عیش و رامش‌، ندانم که چون

ز بس لاله وگل‌، ندانم که چند

به نرگس نگر، دیدگان پر خمار

به لاله نگر، لب پر از نوشخند

چو خورشید بر پشت ابر سیاه

ز که، بامدادان جهاند نوند

تو گویی که بر پشت دیو دژم

نشسته است طهمورث دیوبند

به دستی زمین خالی از سبزه نیست

اگر بوم رستست‌ اگرکند مند

بود سرخ سنبل سراپای عور

به رخ غازه چون لولیان لوند

بودسنبل‌نوشکفته سپید

چو دوشیزگان سینه در سینه‌بند

جهان گر جوان شد به فصل بهار

چرا سر سپید است کوه بلند؟

سرشک ار فشاند ز مژگان سحاب

ز تندر چرا آید این خند خند؟

چو برق افکند مار زرین ز دست

کشد نعره تندر ز بیم گزند

ز بالا نگه کن سوی جویبار

پر از خم بمانند سیمین کمند

ز قطر جنوبی برنجید مهر

به قطر شمال آشتی در فکند

وزین آشتی شاد و خرم شدند

دد و دام و مرغ و بز و گوسپند

جز اخلاف بوزینگان قدیم

کزین آشتی‌ها نگیرند پند

ندارند جز خوی ناپارسا

نیارند جز فکر ناسودمند

به فصلی که خندد گل از شاخسار

به‌خون غرقه سازند گلگون فرند

نخشکیده خون در زمین حبش

ز اسپانیا بوی خون شد بلند

نیاسود اسپانی از تاختن

برافکند ژاپون به میدان سمند

همی تا چه بازی کند آمریک

همی تا چه افسون دهد انگلند

چه موجی بجنبد ز دریای روم

چه کفکی برآید ز ماچین و هند

اروپا شد از آسیا نامور

وز او آسیا گشت خوار و نژند

نگه کن یکی سوی مرو و هری

نگه کن‌ یکی سوی بلخ و خجند

به ده قرن ازین پیش‌، مهد علوم

کنون جای بیماری و فقر و گند

عجب نیست گر آسیا یک زمان

به رغم اروپا جهاند نوند

یکی مستمندی بدی پرورد

بترس از بد مردم مستمند

*‌

*

دریغا کز این دانش و پرورش

اروپا نیاموخت جز مکر و فند

زگفتار خوبش چه حاصل، چو بود

پسندیده قول و عمل ناپسند

کند خانهٔ خویش زبر و زبر

چو دیوانه را درکف افتدکلند

بشر درخور پند و اندرز نیست

وگر برگشایند بندش ز بند!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

کسان که شور به ترک سلاح عام کنند ملک‌الشعرای بهار

کسان که شور به ترک سلاح عام کنند

خدنگ غمزهٔ خونریز را چه نام کنند؟

مسلمست که جنگ از جهان نخواهد رفت

ز روی وهم گروهی خیال خام کنند

گمان مبر که برای نمونه مدعیان

به صلح دادن ژاپون و چین قیام کنند

به موی تو که همین صلح ‌پیشگان فردا

ز بهر قسمت چین شور و ازدحام کنند

ز راز مهر و محبت اگر شوند آگاه

مبارزان جهان تیغ در نیام کنند

تمدنی که اساسش ز حلق و جلق بپاست

به‌ صلح و سلم چسان مردمش دوام کنند؟

سه چار دولت گیهان مدار هم پیمان

پی موازنه این گفتگو مدام کنند

هنوز اول صلح است و غاصبان در هند

به شهر و دهکده هر روز قتل عام کنند

هنوز اول درد است و می کشان در چین

کشیده لشگر و تدبیر انقسام کنند

پی ربودن و تقسیم سرزمین حبش

هزار شعبده پیدا به صبح و شام کنند

خیالشان همه این است کاین سعادت را

به خود حلال و به دیگر کسان حرام کنند

نعوذبالله اگر مردم ستمدیده

فریب خورده بر این معنی احترام کنند

ندای صلح به عالم فکنده‌اند اول

که معده پاک ز هضم عراق و شام کند

خبر دهند به خوبان که تیغ ابرو را

سپس به واسطهٔ وسمه در نیام کنند

صفوف سرکش مژگان و چشم فرمانده

به پشت عینک دودی سپس مقام کنند

کمند زلف که شد پیش از این بریده سرش

به دست شانه از آشفتگیش رام کنند

بیاض گردن موزون و ساعد سیمین

نهفته در مد خاص از نگاه عام کنند

لبان لعل و زنخدان و خال و عارض را

نهفته زیر یکی قیرگون پنام کنند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

فروردین آمد، سپس بهمن و اسفند ملک‌الشعرای بهار

فروردین آمد، سپس بهمن و اسفند

ای ماه بدین مژده بر آذر فکن اسپند

ورگویی ما آذر و اسپند نداربم

آن خال سیه چیست برآن چهرهٔ دلبند؟

غم‌نیست گر این‌خانه تهی‌از همه کالاست

عشق است و وفا نادره کالای خردمند

هر جا که تویی از رخ زیبای تو مشکو

لعبتکدهٔ چین بود و سغد سمرقند

هرچند گرفتارم، آزادم آزاد

هرچند تهیدستم‌، خرسندم خرسند

بربسته‌ام از هرچه به جز چهر تو، دیده

بگسسته‌ام از هرچه به جز مهر تو، پیوند

ای روی تو چونان که کنی تعبیه در باغ

یک دسته گل سوری برسروبرومند

جز یاد تو از نای من آواز نیاید

هرچند نمایند جدا بند من از بند

گر بر ستخوان‌بندم‌،‌چون‌نی‌مگراز ضعف

یاد تو ز هر بند من آرد شکر و قند

ما پار ز فروردین جز بند ندیدیم

وان بند بپایید به ما تا مه اسفند

گر پار زبون گشتیم از دمدمهٔ دیو

امسال بیاساییم از لطف خداوند

برخیز و به بستان گذر امروزکه بستان

از لاله و نسرین به بهشتست همانند

درکوه تو گفتی که یکی زلزله افتاد

وآنگه ز دل خاک به صحرا بپراکند

صد کان پر از گوهر و صد گنج پر از زر

صد مخزن پیروزه وصد معدن یاکند

صحرا ز گل لعل چو رامشگه پروبز

بستان ز گل سرخ چو آتشگه ریوند

بلبل چو مغان خرده اوستا کند از بر

مرغان دگر زندکنند از بر و پا زند

یک مرغ نیایشگر مهر آمد و فرورد

یک مرغ ستایشگر ارد آمد وپارند

فرورد ز مینو به جهان آمد و آورد

همراه‌، گل سرخ بسی فره و اورند

برگیر می لعل از آن پیش که در باغ

برلعل لب غنچه نهد صبح، شکرخند

صبح ‌است‌ و گلان‌ دیده گمارند به‌ خورشید

چون سوی بت نوش‌لبی‌، شیفته‌ای چند

ما نیز نیایش‌، بر خورشید گزاربم

خوشا که نیایش بر خورشید گزارند

آنگه که برون آید و از اوج بتابد

و آنگاه که پنهان شود اندر پس الوند

زرین شود از تافتنش سینهٔ البرز

چون غیبهٔ زر از بر خفتان و قراگند

چون خیمهٔ زربفت شود باز چو تابد

مهر از شفق مغرب بر کوه دماوند

یا چون رخ ضحاک بدانگه که فریدون

بنمود رخ خویش بدان جادوی دروند

*‌

*‌

شد کشور ایران چو یکی باغ شکفته

از ساحل جیحون همه تا ساحل اروند

مرغان سخن پارسی آغاز نهادند

از بندر شاهی همه تا بارهٔ دربند

هرمزد چنین ملک گرانمایه به ما داد

زردشت بیاراستش از حکمت و از پند

گر فر کیان باز به ما روی نماید

بیرون رود از کشور ما خواری و آفند

وز نیروی هرمزد، درآید به کف ما

آنچ از کف ما رفت به جادویی و ترفند

آباد شود بار دگر کشور دارا

و آراسته گردند و باندام و خوش آیند

آن طاق که شد ساخته بر ساحل دجله

و آن کاخ که شد سوخته در دامن سیوند

هر شهر شود کشور و هر قریه شود شهر

هر سنگ شود گوهر و هر زهر شود قند

دیگر دُر غلطان رسد از خطهٔ بحرین

دیگر زر رویان رسد از کوه سگاوند

از چهرهٔ کان‌ها فتد آن پردهٔ اهمال

چون پردهٔ خجلت ز عذار بت دلبند

بانگ ره آهن ز چپ و راست برآید

چون نعرهٔ دیوان برون تاخته از بند

صد قافله داخل شود از رهگذر روم

صد قافله بیرون رود از رهگذر هند

بندر شود از کشتی چون بیشهٔ انبوه

هر کشتی غرنده‌، چو شیر نر ارغند

از علم و صناعت شود این دوره گرامی

وز مال و بضاعت شود این خطه گرامند

بار دگر افتد به سر این قو‌م کهن را

آن فخر کز اجداد قدیم است پس افکند

آن دیو کجا کارش پیوسته دروغست

از مرز کیان برگسلد بویه و پیوند

دوران جوانمردی و آزادی و رادی

با دید شود چون شود این ملک برومند

ورزنده شود مردم و ورزیده شود خاک

از کوه گشاید ره و بر رود نهد بند

پیشه‌ور و صنعتگر و دهقان و کدیور

ورزشگر و جنگاور و کوشا و قوی زند

پاکیزه و رخشنده شود نفس به تعلیم

چونان که گوارنده شود آب در آوند

گردد ز نکوکاری و دانایی و پاکی

عمرکم ایرانی افزون ز صد و اند

بر کار شود مردم دانشور پرکار

نابود شود این گره لافزن رند

ور زان که نمانم من و آن روز نبینم

این چامه بماناد بدین طرفه پساوند

آن کس که دلش بستهٔ جاهست و زر و مال

از دیده خود بیند، بر خلق خداوند

چون گنده‌دهان کز خرد و فهم ‌به ‌دور است

گویدکه مگر کام همه خلق کندگند

آن کس که دلش بستهٔ فکریست چه داند

فکر دگری چون و خیال دگری چند؟

این خواندن افکار بود کار حکیمان

بقال‌، گزر داند و جزار جگربند

شیبانی اگر خواندی این چامه نگفتی

«‌زردشت گر آتش را بستاید در زند»

این شعر به آیین لبیبی است که فرمود

« گویند نخستین سخن از نامهٔ پازند»

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

ویحک ای افراشته چرخ بلند ملک‌الشعرای بهار

ویحک ای افراشته چرخ بلند

چند داری مر مرا زار و نژند

خستن روشن‌ضمیران تا به کی

کشتن آزادمردان تا به چند

تا به کی در خون مارانی غراب

تا به کی برنعش ما تازی سمند

چند هر جا یاوه‌، پویان چون نسیم

چند هر سو خیره‌، تازان چون نوند

کی بغی زین نظام ناروا

کی بمانی زین طریق ناپسند

کی شود آمیخته در جام دهر

سعد و نحست‌ چون به‌ ساغر زهر و قند

کی شود بشکسته این طاق نفاق

کی شود بگسسته این دام گزند

کی نجوم ازهرطرف برهم خورند

پس فرو ریزند ازین طاق بلند

کی فرو مانند هفت اختر ز سیر

وان ثوابت بگسلند این پای‌بند

کی جهند ازکهکشان‌ها اختران

نیم‌سوزان همچو از مجمر سپند

کی زمان نابود گردد چون مکان

بگسلد مر جاذبیت را کمند

چند از این افسانهٔ بی‌پا و سر

چند از این بازبچه ناسودمند

گفت اصل آدمیزاد ازگیا ست

زردهشت پیر، در استاد و زند

آن گیا اکنون درختی شدکه هست

برگ و بارش نیزه و گرز وکمند

خود خوراک گوسپندان بود وکرد

نوع خود را پاره همچون گوسپند

هر زمان رنگی دگر پیدا کنی

روز و شب سازی بدین نیرنگ و فند

گه کنی زاکسون‌، پرند نیلگون

گاه وشی سازی از نیلی پرند

وین دورنگی را زمان خوانیم ما

از دمادم گشتنش نگرفته پند

سست‌ پی‌ چون ‌باد و پرّان‌ چون‌ درخش

تیزپرچون تیروبران چون فرند

وهم‌رنگ آموده را خوانیم عمر

غره زبن‌مشتی فسون وریشخند

سربسر وهم است و پندار و غرور

گر دو روز است‌آن‌وگر صدسال و اند

چند بایست این فریب و رنگ و ریو

چند بایست این فسون و مکر و فند

چند باید چون ستوران روز و شب

جان شیرین صرف سکبا و پژند

چند باید تن قوی و جان ضعیف

خادمان فربی و سلطان دردمند

تن چه ورزی‌، جان به ورزش برگمار

سوزن بشکسته مگزی بر کلند

گر سپهر آتش فرو ریزد مجوش

ور زمانه رو ترش سازد بخند

پر مجوش ‌ار سخت ‌خام‌ است این جهان

پخته گردد چون گذارد روز چند

بگذر از آبادی این کهنه دیر

بگذر از معماری این کندمند

جامهٔ کوته سزد کوتاه را

نو کند جامه چو کوته شد بلند

تو به راهش بر گل و ریحان نشان

گر رفیقی پیش راهت چاه کند

تو نکو می‌باش و بپذیر این مثل

چاه‌کن خود را به چاه اندر فکند

برکسی مپسند کز تو آن رسد

کت نیاید خویشتن را آن پسند

راست گوی و نیک بین و شاد زی

گوش دار و یادگیر و کار بند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

چیست‌ آن گوهر که درد خسته درمان می کند؟ ملک‌الشعرای بهار

چیست‌ آن گوهر که درد خسته درمان می کند؟

اصلش از خاکست و کار لعل و مرجان می کند

قوتش زابست و خاک‌، اما چو بادی اندرو

در دمی‌، چون کهربا آتش نمایان میکند

هست یار آذر و چون پور آزر هر زمان

آتش نمرود را چهرش گلستان می‌کند

هست معشوقی مساعد لیک روزی چندبار

درد هجرش دیدهٔ عشاق گریان می‌کند

وین عجب باشدکه آرد تردماغی هجر او

لیک وصلش کام خشک و سینه‌ سوزان می کند

هست چون مؤبد قرین آتش و آتشکده

هم‌زبانی لیک با گبر و مسلمان می کند

در وفاداری ازو ثابت قدم‌تر دوست نیست

تا به روز مرگ یاد از عهد و پیمان می کنند

خانه‌ای داردکه در دالانی و صحنی در آن

بر در آن خانه او خود، کار دربان می کند

هرکس از دالان رود در صحن خانه‌، لیک او

چون رود درصحن‌، سربیرون ز دالان می کند

همدم آتش بود وز آتشش تابش بود

لیک چون آتش بروگیرند افغان می کنند

نیست او غلیانی و سیگاری و چایی ولی

گه تقاضا چای و گه سیگار و غلیان می کند

هست‌ اندر ذات خو‌د خشک‌ و عبوس و زرد و تلخ

لیک قند و نقل و شیرینی فراوان می کند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی