شعر - شعر ایرانی - ایران شعر - شعر ایران - شبستان شعر - خانه شعر - کوچه باغ شعر - شاعر - شعر نو

سراسر تار گیسوی سیه چیدند خانم‌ها ملک‌الشعرای بهار

سراسر تار گیسوی سیه چیدند خانم‌ها

ندانم از چه این مد را پسندیدند خانم‌ها

کمند زلف بگشودند از پای گنهکاران

گناه بستگان عشق‌، بخشیدند خانم‌ها

دلا آزاد شو کان دام دامن گیر گیسو را

به رغبت از سر راه تو برچیدند خانم‌ها

کسی بی‌شقه گیسو نمی‌بندد به خانم دل

که خلق از شقه گیسو پرستیدند خانم‌ها

مسلم بود جنس نر بود از ماده خوشگل تر

چه خوب این مدعی را زود فهمیدند خانم‌ها

ز فرط بچه‌بازی‌ها به پاریس این عمل مد شد

در ایران هم پی تقلید جنبیدند خانم‌ها

سخن دور از مقام دوستان زین حرکت بیجا

به گیس خوبش و ریش شوهران ریدند خانم‌ها

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

بگرفت شب ز چهرهٔ انجم نقاب‌ها ملک‌الشعرای بهار

بگرفت شب ز چهرهٔ انجم نقاب‌ها

آشفته شد به دیدهٔ عشاق خواب‌ها

استارگان تافته بر چرخ لاجورد

چونان که اندر آب ز باران حباب‌ها

اکنون که آفتاب به مغرب نهفته روی

از باد برفروز به‌بزم آفتاب‌ها

مجلس بساز با صنمی نغز و دلفریب

افکنده در دو زلف سیه پیچ و تاب‌ها

ساقی به پای خاسته چون سرو سیمتن

وانباشته به ساغر زربن شراب‌ها

درگوش مشتری شده آواز چنگ‌ها

بر چرخ زهره خاسته بانگ رباب‌ها

فصلی‌خوش و شبی‌خوش‌وجشنی‌مبارکست‌

وز کف برون شده‌است طرب را حساب‌ها

بستند باب انده و تیمار و رنج و غم

وز شادی و نشاط گشادند باب‌ها

رنگین کند به باده کنون دامن سپید

زاهدکه بودش از می سرخ اجتناب‌ها

گویند می منوش و مخورباده زانکه هست

می‌خواره راگناه وگنه را عقاب‌ها

در باده گر گناه فزون است هم بود

در آستان حجه یزدان ثواب‌ها

شمس‌الشموس شاه ولایت که کرده‌اند

شمس و قمر ز خاک درش اکتساب‌ها

هشتم ولی بار خدا آنکه بر درش

هفتم سپهر راست به عجز اقتراب‌ها

بهر مقر و منکر او ایزد آفرید

انعام‌ها به خلد و به دوزخ عذاب‌ها

خواهی اگر نوشت یکی جزوش از مدیح

در پیش نه ز برگ درختان کتاب‌ها

اکنون به شادی شب جشن ولادتش

گردون نهاده برکف انجم خضاب‌ها

جشنی است خسروانه و بزمی است دلفروز

گوئی گرفته‌اند ز جنت حجاب‌ها

نور چراغ وتابش شمع و فروغ برق

گونی برآمدند به شب آفتاب‌ها

آن آتشین درخت چو زربفت خیمه است

وان تیرهای جسته چو زرین طناب‌ها

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

صبح دوم شد سپیده تابانا ملک‌الشعرای بهار

صبح دوم شد سپیده تابانا

زهره هویدا و ماه پنهانا

دست افق مطرفی کشید بنفش

سنجابین پروزش بدامانا

برگ درختان چو می‌کشان به‌صبوح

خون خوش برهم زنند پنگانا

زمزمهٔ مرغکان به شاخ درخت

چون به (‌میزد)‌ اجتماع مهمانا

پیر مغان شانه زد به‌روی و به‌موی

مغبچگان هر طرف شتابانا

پس درایوان گشادو، دیده چه‌دید؟

گشته به شب چیره مهر تابانا

وز در ایوان فروغ نور گرفت

مجمره و آذر ورهرانا

آذر وهران چو آذران بزرگ

زیور مهن است و زینت مانا

پیرمقدس کرفت به‌رسم و پاژ

شد به نیاز خدای دو جهانا

آتش بهرام را ز چندن و عود

نیرو بخشود و شد فروزانا

یکسره بالاگرفت قوت نور

مشک‌و و ایوان شدند رخشانا

هیچ اثر زان شب سیاه نماند

اهریمن رفت و ماند یزدانا

چون که نیایش به‌سر رسید، نهاد

شاه زنان چاشت را یکی خوانا

شهزن‌و مان‌بد شدند برسر خوان

وز دو طرف کودکان خندانا

نان و شراب و کباب چیده‌به‌صف

زمزمه کردند و خورده شد نانا

وآنگه فرمود پیر با پسران

کای پسران دلیر ایرانا

- ‌ناتمام -

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

خوشا بهارا خوشامیا خوشا چمنا ملک‌الشعرای بهار

خوشا بهارا خوشامیا خوشا چمنا

خوشا چمیدن بر ارغوان و یاسمنا

خوشا سرود نوآئین و ساقی سرمست

که ماه موی میان است و سر و سیم تنا

خوشا توان‌گری عاشق و نگویی یار

خوشا جوانی با این دو گشته مقترنا

به فصلی ایدون کز خاربن برآیدگل

نواخت باید برگل سرود خارکنا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

ز میغ اندر جهد هزمان درخشا ملک‌الشعرای بهار

ز میغ اندر جهد هزمان درخشا

شود میغ از درخشیدنش رخشا

کجا طفلی کشد با دست لرزان

خطی زرین‌، بدان ماند درخشا

دمد تندر بدان قوت که گویی

شودکوه ازنهیبش پخش پخشا

الا زین سنگسار ابر فریاد

کریما کردگارا جرم بخشا

تگرگی آمد از بالا که گفتی

کشد رستم خدنگ از پشت رخشا

ز سنگک اا باغ چون‌ دشت نمک شد

که بود از لاله چون کان بدخشا

دژم شد گونهٔ نسرین روشن

سیه شد چهرهٔ شب‌بوی رخشا

نگه کن تا چه گوید رودکی انک

به‌هر بابش ز حکمت بود بخشا

نباشد زین زمانه بس شگفتی

اگر بر ما ببارد آذرخشا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

به سر بنهاد احمدشاه دیهیم کیانی را ملک‌الشعرای بهار

به سر بنهاد احمدشاه دیهیم کیانی را

ببین با تاج کیکاوس‌، کیکاوس ثانی را

الا ای کاوه خنجرکش‌، سوی ضحاک لشکرکش

فریدون است هان برکش ، درفش کاویانی را

ز تاجش نور پاشیده از او روشن‌دل و دیده

ملک ماهی است پوشیده، قبای خسروانی را

به‌دلش ایزد خرد هشته به گلشن انصاف بسرشته

به پیشانیش بنوشته خط گیتی ستانی را

خدیوی نوجوان آمد، به جسم ملک جان آمد

به ایران کهن گو گیرد از سر نوجوانی را

حیات جاودانی بین‌، غنیمت بشمر ای ملت

پس از مرگ سیاسی این حیات جاودانی را

شه ما یادگار است از ملوک باستان‌، یارب

به او پاینده‌دار این ملک وگنج باستانی را

کیانی تخت‌وتاج‌، این شاه را زیبد، کن ارزانی

به ما و شاه ما این تاج و این تخت کیانی را

رعیت‌پروری خواهیم اگر زین شه عجب‌نبود

که شاید خواستن از پاسبانان‌، پاسبانی را

شهنشاها! شهنشاهی‌، به چرخ معدلت ماهی

به نام ایزد که آگاهی، رموز ملک‌رانی را

تویی آن شاه کیخسرو، که آراید جهان از نو

دلت با یک جهان پرتو، به ما داد این نشانی را

تو ایران را جوان‌سازی وطن راکلستان‌سازی

به فر خود عیان سازی بسی راز نهانی را

توعلم آری‌دراین کشور، توبربندی زغفلت‌در

تو بگشایی به مردم سر، کنوز آسمانی را

کجا صنعتگری بوده‌، ره ملک تو پیموده

ادیبان بر تو بگشوده زبان مدح خوانی را

رعیت را نهی بالش‌، ستمگر را دهی مالش

نه رشتی را ز تو نالش‌، نه آذربایجانی را

درآید ملت از ذلت‌، عیان سازند بر ملت

همه‌، چون نیر دولت‌، رسوم مهربانی را

ثنایش بیش نشمارم دعایش بر زبان آرم

که من خود خوش نمی‌دارم ثناهای زبانی را

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

ای که در هر نیکوئی آراسته یزدان تو را ملک‌الشعرای بهار

ای که در هر نیکوئی آراسته یزدان تو را

جمله داری خود، چه گویم این تو را یا آن تو را

کرده یزدانت همی انباز با حور بهشت

وانچه‌بخشد حور را بخشیده صدچندان تو را

درکنار خویشتن پرورده رضوانت به ناز

تاکند فرمانروا بر حور و بر غلمان تو را

زلف طرار تو زان‌پس حیله‌ها انگیخته است

تا به افسون و حیل دزدیده از رضوان تو را

تا نیابد مر تو را بار دگر رضوان خلد

هردم اندر بند و چین خود کند پنهان تو را

با همه کوشش نیابد مر تو را رضوان و من

یافتم از فر مدح حجهٔ یزدان تو را

شیر یزدان بوالحسن آنکس چو بنگاری مدیح

نه فلک گردد طراز دفتر و دیوان تو را

ای مهین سلطان ملک هستی ای کاندر غدیر

کرده حق برهر دوگیتی سید و سلطان تو را

مر تو را تشریف امکان داد یزدان از ازل

تاکند زیب و طراز عالم امکان تو را

ذات تو قائم به یزدان‌، ذات ما قائم به تو است

جلوهٔ ذاتند عقل و نفس و جسم و جان تو را

مر مرا باید زبانی دیگر و طبعی دگر

تاشوم چونانکه شایسته است مدحت‌خوان تو را

با زبانی این‌چنین و با بیانی این‌چنین

خودکجا شاید سرودن مدحتی شایان تو را

مدحتی شایان ببایدگفت آنکس راکه او

چون ملک گردن نهد بر حکم و برفرمان تورا

شاه رکن‌الدوله کش روز و شبان گویند خلق

کای ملک بادا به گیتی عمر جاویدان تو را

چهره‌ها خرم نمودی چهره خرم‌تر تو را

خانه‌ها آباد کردی خانه آبادان تو را

حیله و تزویر هر نادان نگیرد در ملوک

از چه گیرد حیله و تزویر هر نادان تو را

یاوه و هذیان روا نبود بر دانش پژوه

به که آید ناروا هر یاوه و هذیان تو را

نک زدم از راستی در دامنت دست امید

فرخ آن کز راستی زد دست در دامان تو را

خواهش یزدان پذیر و داد مظلومان بگیر

زانکه بهر داد، داد این برتری یزدان تو را

نک به‌فرمانت چنان گفتم که خودگفتم ز پیش

«‌عید قربان آمد ای جان جهان قربان تو را»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

عید قربان آمد ای جان جهان قربان تو را ملک‌الشعرای بهار

عید قربان آمد ای جان جهان قربان تو را

جلوه‌ای کن تا شود جانها فدای جان تو را

من شوم قربان تو را تا زنده مانم جاودان

زنده ماند جاودان آنکو شود قربان تو را

زلف ورخسارت نشان ازکفر و ازایمان دهند

زین قبل فرمان رسد برکفر و بر ایمان تو را

حیله و دستان مکن در دلبری با دوستان

زانکه‌خود بخشند دل‌، بی‌حیله ودستان تو را

گرچه با من عهد و پیمان بستی اندر دوستی

پایداری نیست برآن عهد و آن پیمان تو را

عهد بشکستی و بگشودی در جور و ستم

نیست گوئی بیمی از شاهنشه ایران تو را

انکز آغازشهی باملک خویش‌این وعده‌داد:

آمدم من تا کنم یکباره آبادان تو را

داد رکن‌الدوله را منشور ملک‌شرق وگفت

ای خراسان کردم از این ره قوی ارکان تو را

ای خدیو شرق ای سر خیل ابناء ملوک

وی که شه بگزیده از امثال و از اقران تو را

کس نکوهش کرد نتواند مراگاه سخن

گویم ار خاقان بن خاقان بن خاقان تو را

نیز از من کس نتاند خواست برهان و دلیل

خوانم ار سلطان بن سلطان بن سلطان تو را

از بنی‌الخاقان کنون یزدان تو را برترکشید

باش تا از جمله گیتی برکشد یزدان تو را

مر تو راکس نیست مدحت‌خوان به گیتی چون بهار

گرچه‌اکنون جمله گیتی کشته مدحتخوان تو را

تا همی باشد به گیتی نام از افریدون و جم

باد فر و حشمت افزونتر ازاین و آن تو را

این‌هنوز آغاز فر و حشمت و اجلال تو است

باش تا کیوان ببوسد پایه ی ایوان تو را

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

خرس بزرگ آن که نه پذرفتی ملک‌الشعرای بهار

قیصر گرفت خطهٔ ورشو را

درهم شکست حشمت اسلو را

جیش تزار را یرشش بگسیخت

چون داس باغبان علف خو را

دیری نمانده کز یورشی دیگر

مسکف زکف گذارد مسکو را

روس آنکه در لهستان چنگالش

برتافت دست چندین خسرو را

ورشو که بدعروس لهستان کشت

هم‌خوابه آن یله شده ورزو را

بنگر که خود چگونه ازو گیهان

برتافت چنگ و بستد ورشو را

آنگه که از پروس سوی مغرب

قیصر فکند ولوله و غو را

بلژیک شد به خیره سپر تا آنک

پاریس شده پذیره روا رو را

پاریس از انگلستان یاری جست

حق سیاست کلمانسو را

یکسو به‌ روس گفت که‌ هان بشکن

چون شیر شرزه ساقهٔ این گو را

روس از پروس شرقی پیش آمد

کرده دلیل هی هی و هوهو را

یکسو سپه کشید بریطانی

بگرفت وادی و دره و زو را

زبن سو فرانس کرد بهم جیشی

تا خودکه می‌برد ز میان دو را

یکسر سلاح جنگ به کف دادند

خدمتگر و ذخیره و معفو را

برق تفنگ و توپ به کار آورد

تاب درخش و غرش بختو را

گشت جهان دوباره به یاد آورد

فرفرنگ و جنگ واترلو را

البرت ازین واترلو شد بی‌تخت

در هاور برد تختگه نو را

تخت فرانس نیز به (‌بردو) رفت

عزت فزودگیتی‌، بردو را

قیصر فسون نمود چو مار افسای

کر مارو کفچه و کل بر سو را

وانگه ز غرب تاخت به شرق اندر

وز پیش راند دشمن کجرو را

زد در پروس شرقی بر دشمن

چون اخگری که لطمه زند قو را

بشکست خصم را و به ورشو تاخت

داده نوید، راجی و مرجو را

یکسو مکنزن آن که سرتیغش‌

پهلو دریده دشمن پهلو را

ییشش بخوانده «‌غاصب کالیسی‌»‌

مستد برانه آیت ولّو را‌

در «‌پرزمیشل‌» داده جو اسبان

پس‌داده در «‌پلن‌» دیرین جو را

یک لشکر از جنوب لهستان تفت

پیمود راه «‌رستو» و «‌خارکو» را

وز مشرق «‌پلن‌» سپهی دیگر

بگرفته پیش‌، خطهٔ مسکو را

یکسو سپاه سرکش هندنبرگ

آموخته به خصم تک و دو را

وز بر و بحر مملکت بالتیک

تهدید کرده مرکز اسلو را

آن مرکزی که کرده مصیبت‌گاه

رامشگه گزر سس و خسرو را

خرس بزرگ آن که نه پذرفتی

از صید خسته‌، لابه و مومو را

اینک ز بیم گشته چو خرگوشی

کز دور بنگرد سک «‌ترنو» را

امروز کافتاب جهانگیری

ز ایران دریغ دارد پرتو را

جیش تزار از چه در این کشور

بگرفته خوی مردم شبرو را

دعوت شدند کی زی ایران

حق برکناد داعی و مدعو را

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

مه کرد مسخر دره و کوه لزن‌ را ملک‌الشعرای بهار

مه (مِه) کرد مسخر دره و کوه لزن‌ را

پر کرد ز سیماب روان دشت و چمن را

گیتی به غبار دمه و میغ‌، نهان گشت

گفتی که برفتند به جاروب‌، لزن را

گم شد ز نظر کنگرهٔ کوه جنوبی

پوشید ز نظارگی آن وجه حسن را

آن بیشه که چون جعد عروسان حبش بود

افکند به سر مقنعهٔ برد یمن را

برف آمد و بر سلسلهٔ آلپ کفن دوخت

وآمد مه و پوشید به کافور کفن را

کافور برافشاند کز او زنده شود کوه

کافور شنیدی که کند زنده بدن را

من بر ز برکوه نشسته به یکی کاخ

نظاره‌کنان جلوه‌گه سرو و سمن را

ناگاه یکی سیل رسید از دره‌ای ژرف

پوشید سراپای در و دشت و دمن را

هرسیل ز بالا به نشیب آید و این سیل

از زیر به بالا کند آهیخته‌ تن را

گفتی زکمین خاست نهنگی و به ناگاه

بلعید لزن را و فروبست دهن را

مرغان دهن از زمزمه بستند، تو گویی

بردند در این تیرگی از یاد سخن را

خور تافت چنان کز تک دربا به سر آب

کس درنگرد تابش سیمینه لگن را

تاریک شد آفاق تو گفتی که بعمدا

یکباره زدند آتش‌، صد تل جگن را

گفتی که مگر جهل بپوشید رخ علم

یا برد سفه آبروی دانش و فن را

گم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار

وین حال فرا یاد من آورد وطن را

شد داغ دلم تازه که آورد به یادم

تاریکی و بدروزی ایران کهن را

‌*

*‌

آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت

چون خلد برین کرد زمین را و زمن را

آن روز که گودرز، پی دفع عدو کرد

گلرنگ ز خون پسران دشت پشن را

وآن روز که پیوست به اروند و به اردن‌

کورش‌، کر و وخش و ترک و مرو و تجن را

و آن روز که کمبوجیه پیوست به ایران

فینیقی و قرطاجنه و مصر و عدن را

وآن روز که دارای کبیر از مدد بخت

برکند ز بن ریشهٔ آشوب و فتن را

افزود به خوارزم و به بلغار، حبش را

پیوست به لیبی و به پنجاب‌، ختن را

زان پس که ز اسکندر و اخلاف لعینش

یک قرن کشیدیم بلایا و محن را

ناگه وزش خشم دهاقین خراسان

از باغ وطن کرد برون زاغ و زغن را

آن روز کز ارمینیه بگذشت تراژان

بگرفت تسیفون‌، صفت بیت حزن را

رومی ز سوی مغرب و سگزی ز سوی شرق

بیدار نمودند فرو خفته فتن را

در پیش دو دریای خروشان‌، سپه پارت

سد گشت و دلیرانه نگه داشت وطن را

پرخاشگران ری و گرگان و خراسان

کردند ز تن سنگر و از سینه مجن را

خون در سر من جوش زند از شرف و فخر

چون یاد کنم رزم کراسوس و سورن را

آن روز کجا شد که ز یک ناوک «‌وهرز»‌

بنهاد نجاشی ز کف اقلیم یمن را

وآن روز که شاپور به پیش سم شبرنگ

افکند به زانوی ادب والرین را

وآن روز کجا رفت که یک حملهٔ بهرام

افکند ز پا ساوه و آن جیش کشن را

آن روز کجا شد که ز پنجاب و ز کشمیر

اسلام برون کرد وثن را و شمن را

وآن روز که شمشیر قزلباش برآشفت

در دیدهٔ رومی‌ به شب تیره وسن را

آن روز که نادر، صف افغانی و هندی

بشکافت‌، چو شمشیر سحر عقد پرن را

وآن گه به کف آورد به شمشیر مکافات

پیشاور و دهلی و لهاوور و دکن را

وآن ملک ببخشید و بشد سوی بخارا

وز بیم بلرزاند بدخشان و پکن را

وامروز چه کردیم که در صورت و معنی

دادیم ز کف تربیت سر و علن را

نیکو نشود روز بد از تربیت بد

درمان نتوان کرد به کافور، عنن را

بالجمله محالست که مشاطهٔ تدبیر

از چهرهٔ این پیر برد چین و شکن را

جز آن که سراپای جوان گردد و جوید

در وادی اصلاح‌، ره تازه شدن را

ایران بود آن چشمه صافی که به تدریج

بگرفته لجن تا گلو و زیر ذقن را

کو مرد دلیری که به بازوی توانا

بزداید از این چشمه‌، گل و لای و لجن را

هرچندکه پیچیده بهم رشتهٔ تدبیر

آرد سوی چنبر سر گم گشته رسن را

اصلاح ز نامرد مخواهید که نبود

یک مرتبه‌، شمشیرزن و دایره‌زن را

من نیک شناسم فن این کهنه‌حریفان

نحوی به عمل نیک شناسد لم و لن را

آن کهنه حریفی که گذارد ز لئیمی

در بیع و شری جمله قوانین و سنن را

طامع نکند مصلحت خویش فراموش

لقمه به مثل گم نکند راه دهن را

جز فرقهٔ مصلح نکند دفع مفاسد

آن فرقه که آزرم ندارد تو و من را

بی‌تربیت‌، آزادی و قانون نتوان داشت

سعفص نتوان خواند، نخوانده کلمن را

امروز امید همه زی مجلس شور است

سر باید کآسوده نگه دارد تن را

گر سر عمل متحد از پیش نگیرد

از مرگ صیانت نتوان کرد بدن را

جز مجلس ملی نزند بیخ ستبداد

افریشتگان قهر کنند اهریمن را

بی‌نیروی قانون نرود کاری از پیش

جز بر سر آهن نتوان برد ترن را

گفتار بهار است وطن را غذی روح

مام از لب کودک نکند منع لبن را

این گونه سخن گفتن حد همه کس نیست

داند شمن آراستن روی وثن را

یارب تو نگهبان دل اهل وطن باش

کامید بدیشان بود ایران کهن را

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی