شعر - شعر ایرانی - ایران شعر - شعر ایران - شبستان شعر - خانه شعر - کوچه باغ شعر - شاعر - شعر نو

۹۴ مطلب با موضوع «رضی‌الدین آرتیمانی :: غزلیات رضی‌الدین آرتیمانی» ثبت شده است

غزل در ین بوستانم نه هائی نه هوئی رضی‌الدین آرتیمانی

در ین بوستانم نه هائی نه هوئی

درین گلستانم نه رنگی نه بوئی

چه کردم چه گفتم چه دیدی که هرگز

نیائی نپرسی نخواهی نجوئی

خمارم کجا بشکند جام و باده

بهر حال اگر خم نباشد سبوئی

دویدیم چون آب بر روی عالم

ندیدیم در هیچ آب رو‌ئی

نکردیم هرگز کسی را سلامی

رسیدیم هر جا، کشیدیم هوئی

چه شوری است در سر رضی را ندانم

که پیوسته دارد به خود گفتگوئی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

غزل از لطف چو در نظر نمیائی رضی‌الدین آرتیمانی

از لطف چو در نظر نمیائی

از پرده چرا بدر نمیائی

در مدرک عقل و حس نمیگنجی

در گوشهٔ مختصر نمیـٰائی

جانم بر لب ز انتظار آمد

تسلیم کنم اگر نمیـٰائی

پر شد همه بام و بر ز غوغایت

با آنکه به بام در نمیـٰائی

هنگام تلافی دل افکاران

با عشوهٔ خویش بر نمیـٰائی

ما بر در هجر جان دهیم و تو

با ما ز در دگر نمیـٰائی

ای گریه بلات چیست کز چشمم

بی لخت جگر بدر نمیـٰائی

کیفیت زندگی نمی‌فهمی

تا با غم عشق بر نمیـٰائی

تا یک سر موی از تو میماند

با یک سر موی بر نمیـٰائی

گفتی که نمانده پای رفتارم

ای مرد چرا به سر نمیـٰائی

هرگز نروی که باز در چشمم

خوشتر ز دم دگر نمیـٰائی

عمرت شد و توشه‌ای نمیبندی

گویا تو بدین سفر نمیـٰائی

دیگر بسر رضی نمیاید

ای عمر چرا بسر نمیٰـائی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

غزل نرگست آن کند به شهلائی رضی‌الدین آرتیمانی

نرگست آن کند به شهلائی

که ندیده است چشم بینائی

آفت پارسایی و پرهیز

آتش خرمن شکیبائی

تو به شوخی چگونه مشهوری

من چنان شهره‌ام به شیدائی

هر کجا هست میکشد ناچار

حسن شوخی وعشق رسوائی

دل اگر آهن است آب شود

چون تو جام کرشمه پیمائی

گاه نظاره حیرت حسنت

خون کند در دل تماشائی

از غم دوری تو نزدیک است

چون رضی سوزم از شکیبائی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

غزل نگاهی دیدم از چشم سیاهی رضی‌الدین آرتیمانی

نگاهی دیدم از چشم سیاهی

که کوه صبر پیشش بود کاهی

اگر برقع براندازی ز رخسار

کرشمه گیرد از مه تا به ماهی

بهارم را تماشا کن نگارا

سرشگم ارغوان و چهره کاهی

اگر یک ذره زو تابد بر آفاق

کند هر ذره را خورشید و ماهی

همی خواهم که آن نامهربان را

بلا گردان شوم خواهی نخواهی

بسر تا چند گردانی رضی را

الهی من سرت گردم الهی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

غزل چند دلهای مبتلا شکنی رضی‌الدین آرتیمانی

چند دلهای مبتلا شکنی

دلفریبی، تو دل چرا شکنی

چند پیوند جان ما گسلی

چند پیمان و عهد ما شکنی

پا نیارم کشید از سر کوی

گر سرم را هزار جا شکنی

شکنی گر دل رضی سهل است

تو که جام جهـٰان نما شکنی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

غزل هجران اگر نکردی آهنگ زندگانی رضی‌الدین آرتیمانی

هجران اگر نکردی آهنگ زندگانی

بیچاره جان چه کردی با ننگ زندگانی

داراست هر که جان برد از چنگ مرگ بیرون

ما جان به مرگ بردیم از چنگ زندگانی

بی‌عشق کس ممیراد، بی درد کس مماناد

کان عار مرگ باشد وین ننگ زندگانی

میبرد زندگانی گر جان ز چنگ مردن

کس جان بدر نمیبرد از چنگ زندگانی

ای آنکه سنگ کوبی بر سینه از غم مرگ

گویا سرت نخورد است بر سنگ زندگانی

ای آنکه زندگی را بر مرگ می‌گزینی

یا رَب مبارک بادت او‌رنگ زندگانی

پیوسته زندگانی در جنگ بود با ما

با مرگ صلح کردیم از ننگ زندگانی

دوری او رضی را نزدیک گشته گویا

کاثار مرگ پیداست از رنگ زندگانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

غزل ای که در ره عرفان مستمند برهانی رضی‌الدین آرتیمانی

ای که در ره عرفان مستمند برهانی

ترسمت چو خر در گل عاقبت فرو مانی

سبحه زهد و سالوسی، خرقه زرق و شیادی

آه ازین خدا ترسی، داد از این مسلمانی

مشکل ار بکف آری، بعد از این بدشواری

آنچه داده‌ای از کف پیش از ین بآسانی

این ضیا ندارد مه این صفا ندارد گل

کس بتو نمیمٰاند تو بکس نمیمانی

روشنی طور است این یا فروغ آن چهره

موج بحر نور است این یا ریاض پیشانی

ای هلاک چشمت من تا بچند مخموری

ای اسیر زلفت دل تا به کی پریشانی

کرده از دل و جانت، ای جهان زیبائی

آسمٰان زمین بوسی، آفتاب دربانی

نیستم چو نامردان در لباس رعنائی

سرکش و سرافرازم شعله سان به عریانی

کار من رضی از زهد چونکه بر نمی‌آید

میروم تلافی را بعد ازین به رهبانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

غزل نه رسم دیر و نه آئین کعبه میدانی رضی‌الدین آرتیمانی

نه رسم دیر و نه آئین کعبه میدانی

ندانمت چه کسی، کافری، مسلمانی

بمال و جاه چه نازی، که شخص نمرودی

بخورد و خواب چه سازی که نفس حیوانی

تمیز نیک و بد از هم نکردنت سهل است

بلاست اینکه تو بد نیک و نیک بد دانی

درین جهان ز تو حیوان بجٰان خود مانده

که ره بسی است ز تو تا جهٰان انسانی

بغیر انسان هر چیز گویمت شادی

بغیر آدم هر چیز خوانمت آنی

چه جانور کنمت نام مانده‌ام حیران

بهیچ جانوری غیر خود نمیمانی

چه لازم است مدارا د گر به دشمن و دوست

کنون که گشت رضی کشتی تو طوفانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

غزل بهار و باده و عشق و جوانی رضی‌الدین آرتیمانی

بهار و باده و عشق و جوانی

غنیمت دان غینمت تا توانی

ز من آموخت زلفش تیره روزی

بمن آموخت چشمش ناتوانی

ندیدم جز خطا از خط و خالش

نمیدارد وفا هندوستانی

من آن مزدور محرومم که کارم

گل داغی بمزد باغبانی

چه پرسی از رضی نام و نشانش

غلام تو، سگ تو، هر چه خوانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

غزل چشمم افتاد بر جمٰال کسی رضی‌الدین آرتیمانی

چشمم افتاد بر جمٰال کسی

که گرو برده ز آفتاب بسی

دعوی بندگی غیر مکن

که تو آزاد کردهٔ هوسی

بر مزن گرد شمع ما ای غیر

که نه پروانه‌ای نه خر مگسی

دل شوریده را چو ساغر می

نتوان داد هر زمان بکسی

رفته بر باد برگ این باغم

نه پس اندوزی و نه پیش رسی

ترک فریاد کن رضی کانجا

نرسد هیچکس بداد کسی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی