شعر - شعر ایرانی - ایران شعر - شعر ایران - شبستان شعر - خانه شعر - کوچه باغ شعر - شاعر - شعر نو

۱۰۸ مطلب با موضوع «ملک‌الشعرای بهار :: اشعار زیبای ملک‌الشعرای بهار» ثبت شده است

مرا داد گل پیشرس خبر ملک‌الشعرای بهار

مرا داد گل پیشرس خبر

که نوروزرسد هفتهٔ دگر

مرا گفت گذر کن سوی شمال

که من نیز بدان‌جا کنم گذر

چو فارغ شوم از کار نیمروز

شتابم به سوی ملک باختر

به لشکرگه اسفندیار نیو

به دعوتگه زردشت نامور

ز من بخش بهر بوم و بر نوبد

ز من برسوی هر گلستان خبر

بگو تا نهلد آفتاب هیچ

ز آثار غم‌انگیز دی اثر

همان باد بروبد به کوه و دشت

خس و خار و پلیدی ز رهگذر

همان ابر فشاند به راه ما

گلاب خوش و مشگ و عبیرتر

بگو نرگس بیمار را که هان

ز یغمای زمستان مکن حذر

که از عدل من ایمن توان غنود

به هرگلشن‌، در زیر هر شجر

هم از راه به راهی توان گذشت

به سر بر طبق سیم و جام زر

کنون همره خرم بهار، من

کنم ازگل وسرو و سمن حشر

فراز آیم و سازم به باغ‌، بزم

گشایم ز نشاط و سرور در

بگو بلبل خاموش را که خیز

یکی منقبت نغزکن زبر

کزین پس به‌ دو سه هفته سرخ گل

رسد با رخ خوی کرده از سفر

بسان رخ زوار شاه طوس

رضا پاک سلیل پیامبر

مه برج رسالت که صیت اوست

چو مه پاک و چو خورشید مشتهر

اگر دنیویئی سوی او گرای

وگر اخرویئی سوی او گذر

که بر خوان عمیم ولایتش

نعیم دو جهانست ما حضر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

شاد شد دوش ز دیدار من آن ترک پسر ملک‌الشعرای بهار

شاد شد دوش ز دیدار من آن ترک پسر

من ازبن شادکه او برده مه روزه به سر

من کمان کردم کز روزه تبه گردد و زار

آن رخ روشن وآن دولب چون لالهٔ تر

شکر یزدان را کان ماه نیازرده بسی

آری از روزه نیازارد رخشنده قمر

تاخت دوشینه سوی کوی پی دیدن ماه

وز پی دیدن او خلق نمودند حشر

چون مرا دید بخندید و بیامد بر من

تا بداده دو سر زلف و زده یک به دگر

گفتمش جانا زبن ییش به یک ماه فزون

چهره‌ای بود ترا روشن و خورشید اثر

خود چه بود اینکه دراین ماه تورا ییش آمد

چشم من برتو چنین روز مبیناد دگر

دو لب لعل تو پژمرده و افسرده چراست

حال چشم تو زحال لب تو سخت بتر

دورخان داری چون دو رخ من زرد و نژند

تو چو من عشق همی ورزی ای ترک مگر

من دل خویش به تو دادم و مهرم به تو بود

تو دل خویش بدادی به کدامین دلبر

بودی ای کاش دلی تاکه به جای دل تو

به کف دل بر تو دادم و گفتم که ببر

مر مرا خستگی چشم توکوبد به درست

که نکردستی یک ماه سوی باده نظر

گفت خیز اکنون تا هر دو به میخانه شویم

که حریفانش دی قفل گشودند ز در

گفتمش می نه به میخانه توان خورد کنون

زانکه ما را بود از محتسب شهر حذر

اندرین شهر کسی می به ملا نتوان خورد

که غلامان امیرند به هر کوی اندر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

بگریست ابر تیره به دشت اندر ملک‌الشعرای بهار

بگریست ابر تیره به دشت اندر

وزکوه خاست خندهٔ کبک نر

خورشید زرد، چون کله دارا

ابر سیه‌، چو رایت اسکندر

بر فرق یاسمین کله خاقان

بر دوش نارون سلب قیصر

قمری به کام کرده یکی بربط

بلبل بنای برده یکی مزهر

نسرین به سر ببسته ز نو دستار

لاله به کف نهاده ز نو ساغر

نوروز فر خجسته فراز آمد

در موکبش بهار خوش دلبر

آن یک طراز مجلس وکاخ بزم

این‌یک طرازکلشن و دشت و در

آن بزم را طرازد چون کشمیر

این باغ را بسازد چون کشمر

هر بامداد باد برآید نرم

وز روی گل به لطف کشد معجر

خوی کرده گل‌، زشرم همی‌خندد

چون خوبرو عروس بر شوهر

بر خاربن بخندد سیصدگل

چون آفتاب سر زند از خاور

مانند کودکان که فرو خندند

آنگه کشان پذیره شود مادر

قارون هرآنچه کرد نهان در خاک

اکنون همی ز خاک برآرد سر

زمرد همی برآید از هامون

لولو همی بغلطد در فرغر

پاسی ز شب چو درگذرد گردد

باغ از شکوفه چون فلک از اختر

غران همی برآید ابر ازکوه

چون کوس برکشیده یکی لشکر

برف از ستیغ کوه فرو غلطد

هر صبح کآفتاب کشد خنجر

هرگه درخشی ازکه بدرخشد

وز بیم خویش ناله کند تندر

گوئی به روز رزم همی نالد

از بیم تیغ شاه‌، دل کافر

حیدر امیر بدر و شه صفین

دست خدا و بازوی پیغمبر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

کشور ایران ز عدل شاه مظفر ملک‌الشعرای بهار

کشور ایران ز عدل شاه مظفر

رونقی از نوگرفت و زینتی از سر

عدل ملک ملک را فزود و بیاراست

روزافزون باد عدل شاه مظفر

پادشاه دادگر مظفر دین شاه

خسرو روشن‌دل عدالت‌گستر

کرد به‌نام ایزد این ملک سره کاری

تا سره گردید کار کشور و لشکر

انجمن عدل را به ملک بیاراست

دست ستم را ببست وپای ستمگر

مجلسی آراست کاندرو ز همه ملک

انجمن آیند بخردان هنرور

خواست به هم اتحاد دولت و ملت

تا بنمایند خیر ملک وی از شر

کشور آباد شد به نیروی ملت

ملت منصور شد به یاری کشور

یاری داور به عدل شاه قرین شد

دولت و ملت از آن شدند توانگر

گوئی ناید همی ز دست تهی کار

آری در این سخن به خردی منگر

مردی کز نیروی دو دست برومند

بازگشاید هزار سد سکندر

زان دو یکی را اگر ببندی بر پشت

مرد به یک دست عاجز آید و مضطر

دولت و ملت دودست و بازوی‌ شاهند

شاه مر این هر دو را گرامی پیکر

یک به دگر کارها همی بگشایند

گر نشکیبد یکی ز یاری دیگر

دولت و ملت چو هر دو دست به‌هم داد

پای به دامن کشد عدوی سبکسر

دولت و دین هر دو توأمند ولیکن

این دو پسر راست عدل و قانون مادر

مادر باید که پرورد پسر خویش

قانون باید که ملک یابد زیور

ملک تبه گردد از تطاول سلطان

دهکده ویران شود ز جور کدیور

ملکی کاو راست عدل و قانون در دست

سر بفرازد همی به برج دوپیکر

راست چنان چون بزرگ کشور ایران

کاین همه دارد ز فر شاه فلک‌فر

نیست‌ شگفتی گر این‌چنین بود این ملک

دست به دندان مخای و بیهده مگذر

بنگرکاین ملک باستانی از آغاز

جایگه عدل و داد بود و نه زیدر

ملک کیومرث بود و کشور جمشید

جای منوچهر بود و بنگه نوذر

این بود آن کشوری که داد به کاوس

طوق و نگین و سریر و یاره و افسر

طوس سپهبد درو فراشته رایت

رستم دستان در او گماشته لشکر

نامهٔ هریک بخوان و کردهٔ هریک

وین سخنان مرا به بازی مشمر

زاد پیمبر به گاه دولت کسری

فخر همی کرد ازین قضیه پیمبر

گفت بزادم به عهد خسرو عادل

بنگر کاین گفته خود چه دارد در بر

مدحت نوشیروان نگفته بدین قول

بلکه نبی عدل راست مدحت گستر

تا که شوند این ملوک دولت اسلام

زبن سخن او به عدل‌، قاصد و رهبر

شکر خداوند را که خسرو ایران

نیک نیوشید این کلام مشهر

منظری از عدل بس بلند برافراشت

ظلم درافتاد از آن فراشته منظر

عدل انوشیروان اگر نشنودی

روروبکره ببین به نامه ودفتر

وانگه بنگر به عدل این ملک راد

عدل انوشیروان به یاد میاور

احسنت ای پادشاه مملکت‌آرای

احسنت ای خسرو رعیت‌پرور

تو غم مردم همی خوری به شب و روز

غمخور توکیست‌؟ پادشاه گروگر

ملک تو شاها یکی عروس نکوروست

کاو را جز عدل و داد نبود شوهر

یکچند این خوبرو عروس نوآئین

داشت به سربریکی پلاسین معجر

عدل تو با دیبه و پرند ملون

آمد و برداشت این پلاس مقیر

لیک دریغا که روزگار بنگذاشت

کزتو رسد ملک را طرازی دیگر

بر سر و بر افسر تو خاک فرو بیخت

این فلک باژگون که خاکش بر سر

مویه کند بر تو خسروانی دیهیم

ناله کند بر تو شهریاری افسر

اخترت از آسمان ملک برون شد

از ستم آسمان و کینهٔ اختر

بودی یک‌چندگاه غمخور این خلق

رفتی و زینان یکی نبردی غمخور

بر تو مقدر بد این قضا ز خداوند

کس نچخیده است با قضای مقدر

ملک بماندی و زی بهشت براندی

ملک چرا ماندی ای بهشتی منظر

کاخی از عدل برنهادی و آنگاه

تفت براندی ازین کهن شده معبر

قومی بینم به سوکواری‌ات ای شاه

جامه ز غم کرده چاک و دیده ز خون تر

رفتی و پور تو شد برین گره خلق

بارخدای و امیر و سید و سرور

ماه اگر شد نهان عیان شد خورشید

دریا گر شد فرو برآمد گوهر

شاها اینک توئی نشسته بر اورنگ

بر اثر آن خدایگان مظفر

داد همی ده که دادگر ملکان را

ایزد پاداش داد خواهد بی مر

یاور شو خلق را به داد، به دنیا

کرت به عقبی خدای باید یاور

محضرکنکاش محضری‌ست همایون

فر و بهی جوی ازین همایون محضر

ملک پدر را ز عدل و دادکن آباد

ای به تو ملک پدر پسنده و درخور

شاها دانی که ملک ایران زین پیش

بود چوآراسته یکی شجرتر

بود به گردش ز عدل کنده یکی جوی

آبی دروی روان به طعم چو شکر

زان پس چیدند ازو بسی بر امید

بردهد آری چو شد درخت تناور

شاخه کشید این درخت تا گه کسری

وانگاه از چرخ خواست کردن سر بر

زان پس گه گاهی این درخت برومند

خسته همی شد زتیشهٔ فتن وشر

تاکه درین زشت روزگا‌ر ستردند

جور و ستبداد، شاخ و برگش یکسر

چندان کز آنکشن درخت به‌جا ماند

شاخی فرسوده وشکسته و لاغر

وآنگه آسیب تندباد حوادث

خواست فکندنش ناگهان ز بن اندر

کامد فرخنده باغبانی پیروز

ناگه و آورد آب رفته به فرغر

آبی انگیخته ز چشمه حیوان

آبی آمیخته به شربت کوثر

آبی بر باد داده خرمن بیداد

آبی آتش زده به کشت ستمگر

آبی عدلش به‌نام خوانده خردمند

آبی آزادیش ستوده هشیور

آبی از رهگذار دانش وبینش

برد سوی آن درخت دهقان‌پرور

آب‌روان کرد و خود برفت‌و از این نخل

شاخی و برگی دمید ناقص و ابتر

آب ازو برمگیر گرش بباید

شاخ برومند و برگ خرم و اخضر

آب همی ده به کشور ازکرم و داد

وآتش برزن به دشمن از دم خنجر

جانب خاور هم ازکرم نظری کن

ای ز تو فر و بهای خسرو خاور

نشگفت ار به شوند از نظرتو

کز نظر آفتاب سنگ شود زر

سوی خبوشان یکی ببین که نیوشی

نالهٔ چندین هزار مادر و دختر

بنگر تا مستمند وگریان بینی

شوهر و زن را به فرقت زن و شوهر

گفت حکیم این گره نهال خدایند

واستم استمگران چو بادی صرصر

تا به‌هم اندر نیوفتند و نخوشند

یک نظر ای باغبان بر ایشان بگمر

بگمر چندی نظر بر ایشان و آنگاه

میوهٔ شیرین چن وشکوفهٔ احمر

ملک درختیست نغز و ربشه او عدل

ربشه قوی دارکز درخت چنی بر

شاه کجا سوی عدل و دادگراید

بازگراید بدو عنایت داور

گوید الملک لایدوم مع الظلم

آنکه خدایش بسی ستوده ز هر در

قول پیمبر به کار بند و میازار

خاطرمورضعیف وپشهٔ لاغر

عدل و سخا وتوان و دانش بگزین

تاکه جهانت شود دورویه مسخر

گفتم مدح توبا طریقی مطبوع

مرهمه را نیست این طربقه میسر

گرچه هم اندر غزل توانم گفتن

غمزهٔ مردم فریب وچشم فسونگر

لیک نگونم بویژه اکنون کز شعر

حکمت جویند نی گزاف وکر و فر

نشکفت ار حکمت آید از سخن من

کزسنگ آید همه زلال مقطر

*‌

*‌

اکنون ز امر خدایگان خراسان

راست بود محضری بدین بلد اندر

محضری آراسته ز عدل که پیشش

سطح سپهر محدب است مقعر

چون‌فلک‌است‌این‌خجسته‌مجلس عالی

دانشمندان در او فروزان اختر

دیر نمانده است کز خراسان شاها

سوی ری آیند بخردان هشیور

وزپی اصلاح ملک وفره خسرو

دانشمندان کنند آنجا محضر

ای ملک راد شادمانه همی زی

وی عدوی شاه رنج و درد همی بر

تاکه بود عدل برگزبده‌تر از ظلم

تاکه بود نفع خوشگواراتر از ضر

ملک تو آباد باد و جان تو خرسند

جسم تو بی‌رنج باد و عیش تو بی‌مر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

شکر خداکه دوره غربت بسر رسید ملک‌الشعرای بهار

شکر خداکه دوره غربت بسر رسید

رنج سفرگذشت و نعیم حضر رسید

روزی که رخت‌بستم‌از ایران سوی فرنگ

پنداشتم که عهد عقوبت بسر رسید

گفتم زمان خرقه تهی کردنست‌، خیز

رخت سفر ببند که وقت سفر رسید

اینک خدنگ حادثه از سینه برگذشت

وآسیب زخم آن به میان جگر رسید

دست از جهان بشوی و جهانی دگر بجوی

شاد آنکه زبن جهان به جهان دگررسید

لیکن قضا نبود، تو گفتی در این جهان

سهم بلابه بنده فزون زبن قدررسید

فرمان بازگشت به روح رمیده رفت

پروانهٔ بقا به تن محتضررسید

دستوری خلاصم از این زندگی نداد

آن کس که جان ازو به تن جانور رسید

جان به لب رسیده سوی سینه بازگشت

در چشم وگوش مژدهٔ سمع و بصررسید

شد منقطع هزینه دورعلاج من

زبن صرفه‌جوبی سره‌دولت به‌زر رسید

بویحیی ار برفت حکیمی به‌جای ماند

وآی ارگدا به دولت و اقبال و فر رسید

بالجمله رفت سالی و شش ماه بر فزون

کاندر سویش، لطف حقم راهبر رسید

بسیار صبرکردم و بسیار بردم رنج

تا درپناه صبر، نوید ظفر رسید

بشتافتم به خانه و در بستر اوفتاد

کزرنج ره براین تن نالان ضرر رسید

یک مه فزون بودکه هم اغوش بسترم

وامروز به شدم که ز «‌فرخ‌» خبر رسید

محمود اوستاد سخن آن که صیت او

از خاوران گذشته سوی باختر رسید

روح جواهری به جنان شادباد ازآنک

او را پسر چو فرخ فرخ سیر رسید

شاد این پسرکه پرورش از آن پدرگرفت

شاد آن پدرکه از عقبش این پسر رسید

دانشوران ز فضل و هنر بهره می‌برند

وز او هزار بهره به فضل و هنر رسید

کرد از بهار دعوت‌، فرخ به شهر خویش

در تیر مه که تیل میان سرخ دررسید

آباد باد خاک خراسان که هر مهی

نعمت در او ز ماه دگر بیشتر رسید

سرسبز باد تیل میان سرخ او، کز آن

خجلت به زعفران و گلاب و شکر رسید

نالانم ای رفیق و هراسانم از سفر

خاصه که ناتوانیم از این سفر رسید

ارجو که تندرست ببینم رخ ترا

کز روی فرخ توام اقبال و فر رسید

گفتم جواب چامهٔ «‌فرخ‌» که گفته است

«‌از دستگاه رادیو دوش این خبر رسید»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

ای معشر خودخواه منافق به چه کارید؟ ملک‌الشعرای بهار

ای معشر خودخواه منافق به چه کارید؟

جزکشتن یاران موافق به چه کارید؟

ای جز ز عناد و حسد و تهمت و آزار

بگسسته دل از جمله علایق به چه کارید؟

ای راست به مانند غراب و بچه خویش

بر فکر بد خود شده عاشق‌، به چه کارید؟

ای بر سر هر ره که رود جانب مقصود

گرد آمده و ساخته عایق به چه کارید؟

ای خنجری از تهمت و دشنام کشیده

یکسر زده بر قلب خلایق‌، به چه کارید؟

ای در طلب کیفر سارق به تکاپوی

وانگه‌شده هم کیسهٔ سارق‌، به چه کارید؟

ای از پی ویرانی یک قوم موافق

پر داده به اقوام منافق‌، به چه کارید؟

ای در چمن ملی و در باغ سیاسی

خودروی و سیه‌دل چو شقایق‌، به چه کارید؟

ای دامن خود کرده پر از خاک و فشانده

بر فرق خود و چشم حقایق‌، به چه کارید؟

ایران به دم کام نهنگست‌، خدا را

ای خصم وطن را شده سائق‌، به چه کارید؟

بیچاره وطن در دم نزعست‌، دریغا!

ای مرگ وطن را شده شایق‌، به چه کارید؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

بهارا بهل تا گیاهی برآید ملک‌الشعرای بهار

بهارا بهل تا گیاهی برآید

درخشی ز ابر سیاهی برآید

درین تیرگی صبر کن شام غم را

که از دامن شرق ماهی برآید

بمان تا درین ژرف یخ‌زار تیره

به نیروی خورشید راهی برآید

وطن چاهسار است و بند عزیزان

بمان تا عزیزی ز چاهی برآید

درین داوری مهل ده مدعی را

که فردا به محضرگواهی برآید

به بیداد بدخواه امروز سرکن

که روز دگر دادخواهی برآید

برون آید از آستین دست قدرت

طبیعت هم از اشتباهی برآید

برین خاک‌، تیغ دلیری بجنبد

وزین دشت‌، گرد سپاهی برآید

گدایان بمیرند و این سفله مردم

که برپشت زین پادشاهی برآید

نگاهی کند شه به حال رعیت

همه کام‌ها از نگاهی برآید

ز دست کس ار هیچ ناید صوابی

بهل تا ز دستی گناهی برآید

مگر از گناهی بلایی بخیزد

مگر از بلایی رفاهی برآید

مگر از میان بلاگرمگاهی

ز حلقوم مظلوم آهی برآید

مگر ز آه مظلوم گردی بخیزد

وزآن گرد صاحب کلاهی برآید

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

نخلی که قد افراشت به پستی نگراید ملک‌الشعرای بهار

نخلی که قد افراشت به پستی نگراید

شاخی که خم آورد دگر راست نیاید

ملکی که کهن گشت دگر تازه نگردد

چون پیر شود مرد، دگر دیر نپاید

فرصت‌مده از دست‌چو وقتی‌به کف افتاد

کاین مادر اقبال همه ساله نزاید

با همت و با عزم قوی ملک نگهدار

کز دغدغه و سستی کاری نگشاید

گر منزلتی خواهی با قلب قوی خواه

کز نرم‌دلی قیمت مردم نفزاید

با عقل مردد نتوان رست ز غوغا

اینجاست که دیوانگیئی نیز بباید

یا مرگ رسد ناگه و آسوده شود مرد

یا کام دل از شاهد مقصود برآید

راه عمل این است بگویید ملک را

تا جز سوی این ره، سوی دیگر نگراید

یاران موافق را آزرده نسازد

خصمان منافق را چیره ننماید

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

شب خرگه سیه زد و در وی بیارمید ملک‌الشعرای بهار

شب خرگه سیه زد و در وی بیارمید

وز هر کرانه دامن خرگه فروکشید

روز از برون خیمه در استاد و جابجای

آن سقف خیمه‌اش را عمداً بسوزنید

گفتی کسی به روی یکی ژرف آبگیر

سیصد هزار نرگس شهلا پراکنید

یارب کجاست آنکه چو شب در چکد به ‌جام

گویی به جام‌، اختر ناهید درچکید

چون پر کنی بلور و بداری به پیش چشم

گویی در آفتاب گل سرخ بشکفید

همبوی بید مشگست اما نه بیدمشگ

همرنگ سرخ بید است اما نه سرخ بید

آن می که ناچشیده هنوز، از میان جام

چون فکر شد به مغز و چو گرمی به خون دوید

گر پر وی نبستی زنجیرهٔ حباب

از لطف‌، می ز جام همی خواستی پرید

زو هر جبان دلیر و بدو هر سقیم به

زو هر ملول شاد و بدو هر خورش لذیذ

بر نودمیده خوید بخوردم یکی شراب

خوشا شراب خوردن بر نودمیده خوید

از شیشه تافت پرتو می ساعتی به مرز

نیرو گرفت خوید و به زانوی من رسید

گویم یکی حدیث به وصف شب و شراب

وصف شب و شراب ز من بایدت شنید

دوشینه خفته بودم در باغ نیم‌شب

کامد خمار منکر و خوابم ز سر پرید

کردم نگاه و دیدم خیل ستارگان

بر آسمان شکفته چو بر دشت‌، شنبلید

رفتم سوی کریچه که قفل خمار را

از شیشهٔ نبید به چنگ آورم کلید

در شیشهٔ نبید فروغی نیافتم

گفتی نبوده است درو هیچگه نبید

از خانه تافتم سوی دکان میفروش

کزوی مگر توانم یک شیشه می خرید

رفتم درست تا به سرکوی گبرکان

ناگه سپیده دیدم کز کوه بردمید

نزدیک دکه رفتم ناگه فروغ صبح

برزد چنان که پردهٔ ظلمت فرو درید

در کوفتم به ستی و آواز دادمش

چندان که پیر دهقان از خواب خوش جهید

بگشود لرز لرزان در وز نهیب من

گفتی همی که خواست رگ جانش بگسلید

گفت ار به حسبت آمده‌ای اندر آی‌، لیک

بیگاه چون تو محسب سهم کس ندید!

گفتم که باده‌خوارم‌، نی مرد حسبتم

ایزد مرا نه از قبل حسبت آفرید

صبحست می بیار که مغز از فروغ می

روشن شود چو غرهٔ صبح از فروغ شید

دهقان از این حدیث به من بردرید چشم

وانگاه چون پلنگ یکی نعره برکشید

گفتا که خواب من ببریدی به نیم‌شب

ای می‌پرست عیار ای شبرو پلید

گفتم مساز عشوه که اینک فروغ روز

پیش دکانت مطرف زربفت کسترید

گفت این نه نور روز است این زان قنینه‌هاست

کاستاد شامگاهان پیش بساط چید

گفت این و خشمناک یکی پردهٔ ستبر

ناگاه در برابر دکان فرو هلید

صبحی تمام بود و چو آن پرده برفتاد

در حال شب درآمد و استاره شد پدید

وانگه به جام ریخت از آن زرد مشکبوی

گفتی درون جام گل زعفران دمید

گر زور می نبود کس از خواب نیم‌شب

با زور اهرمم نتوانست جنبنید

گر قوت شراب بدید و حیلتش

گرد حیل نگشتی پیوسته ارشمید

باشد بهار بندهٔ آن شاعری که گفت

«‌رز را خدای از قبل شادی آفرید»

من این قصیده گفتم تا ارمغان برم

نزدیک آنکه هست درش کعبهٔ امید

دانا عزیز شد که چنو حامیئی گرفت

دانش بزرگ شدکه چنو مامنی گزید

بس شاه و شاهزاده کِم از روی احترام

بنشاخت لیک قلب من از صحبتش کفید

بس میر و بس وزیر کِم از طبع چاپلوس

بنواخت لیک خوی حسودش مراگزید

هرگز نشد ز داهیهٔ دهر تلخ کام

آن فاضلی که چاشنی مهر او چشید

ای خواجهٔ کریم‌! برآمد زمانه‌ای

کز هجر حضرت تو دل اندر برم تپید

دژخیم دهر دیدهٔ آمال من به عنف

بربست و گوش خویش به سیماب آکنید

در باغ دهر تازه گلی بودم ای دریغ

کم دهر ناشکفته ز شاخ مراد چید

هر نوگلی که از سر کلکم شکفته گشت

در حال خار گشت و به پای دلم خلید

نام نکو فروخت کسی کاو مرا فروخت

نام نکو خریدکسی کاو مرا خرید

پستان مام و سفرهٔ بابست اصل مرد

آن منج گم شودکه گل ناروا مکید

بذر هنر به مرز امل کشتم ای دریغ

کم داس دهرکشتهٔ آمال بدروید

چون روزگار سفله ندانست قدر من

کس را چه انتظار ازو بایدی کشید

شد بی‌تو یاوه دست وزارت که درخور است

انگشتری جم را انگشت جمشید

نشکفت اگر زمانهٔ جانی ترا نخواست

دارم عجب که با تو چگونه بیارمید

دیریست کاین زمانهٔ بدخوی سفله‌طبع

با سفلگان چمید و ز آزادگان رمید

اصل تناسب است یکی اصل استوار

نتوان به جهد با منش این جهان چخید

آزادمردی و خرد و پاکی نیت

با بدخویی و ددمنشی توأمان که دید

چندی ز روی حیف درخشنده گوهری

در پارگین شغل و عمل با خزف چمید

منت خدای راکه به فرجام رسته گشت

این گوهر شریف از آن ورطهٔ پلید

دامان ما اگرچه شد آلودهٔ نیاز

لیکن وجود پاک تو ز آلودگی رهید

بر آن کتاب‌ها که بماند از تو یادگار

خواهند جاودان زه و احسنت گسترید

غرمی‌ رمنده بود مرا طبع و این شگفت

کاندر بسیط مهر تو به آسودگی چرید

زین دست شعر گفت نیارند شاعران

کز خشک‌بید، بوی نخیزد چو مشک بید

 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی

نوروز و اورمزد و مه فرودین رسید ملک‌الشعرای بهار

نوروز و اورمزد و مه فرودین رسید

خورشید از نشیب سوی اوج سر کشید

سال هزار و سیصد و هشت از میان برفت

سال هزار و سیصد و نه از کران رسید

سالی دگر ز عمر من و تو به باد شد

بگذشت هرچه بود، اگر تلخ اگر لذیذ

بگذشت بر توانگر و درویش هرچه بود

از عیش و تلخ‌کامی، وز بیم و از امید

ظالم نبرد سود، که یک سال ظلم کرد

مظلوم هم بزیست که سالی جفا کشید

لوحی است در زمانه که در وی فرشته‌ای

بنمود نقش هرچه ز خلق زمانه دید

این لوح در درون دل مرد پارساست

وان گنج بسته راست زبان و خرد کلید

جام جم است صفحهٔ تاریخ روزگا‌ر

مانده به یادگار، ز دوران جمشید

آنجا خط مُزوّر ناید همی به کار

کایزد ورا ز راستی و پاکی آفرید

خوب و بد آنچه هست‌، نویسند اندرو

بی گیر و دار منهی و اشراف و بازدید

تقویم کهنه‌ایست جهنده جهان که هست

چندین هزار قرن ز هر جدولش پدید

هرچند کهنه است‌، به هر سال نو شود

کهنه ‌بدین نوی به جهان گوش کی شنید

هست اندر آن حدیث برهما و زردهشت

هست اندر آن نشان اوستا و ریک وید

گوید حدیث قارون و افسانهٔ مسیح

کاین رنج برد و آن دگری گنج آکنید

عیسی چه بد؟ مروت و قانون چه بود؟ حرص

کاین‌ در زمین فروشد و آن به آسمان پرید

کشت ارشمید را سپه مرسلوس لیک

شد مرسلوس فانی و باقیست ارشمید

چون عاقبت برفت بباید ازین سرای

آزاده مرد آن که چنان رفت کان سزید

دردا گر از نهیب تو آهی ز سینه خاست

غبنا گر از جفای تو اشکی به ‌ره چکید

بستر گر از توگردی بر خاطری نشست

برکش گر ازتو خاری در ناخنی خلید

چین جبین خادم و دربان عقوبتیست

کز وی عذار دلکش مخدوم پژمرید

کی شد زمانه خامش‌، اگر دعویئی نکرد

کی خفت شیرشرزه‌، که مژگان بخوابنید

محنت فرارسد چو ز حد بگذرد غرور

سستی فزون شود چو ز حد بگذرد نبید

یادآر از آن بلای زمستان که دست ابر

ازبرف و یخ به گیتی نطعی بگسترید

دژخیم‌وار بر زبر نطع او به خشم

آن زاغ بر جنازهٔ گل‌ها همی چمید

واینک نگاه کن که ز اعجاز نامیه

جانی دگر به پیکر اشجار بردمید

آن لاله بر مثال یکی خیل نیزه‌دار

از دشت بردمید و به کهسار بر دوید

آزاده بود سوسن‌، گردن کشید از آن

نرگس که بود خودبین‌، پشتش فرو خمید

بنگر بدان بنفشه که گویی فتاده است

پروانه‌ای مرصع اندر میان خوید

گویی که ارغوان را ز آسیب بید برگ

زخمی به سر رسید و براندام خون چکید

وآن سنبل کبو نگر کز میان کشت

با سنبل سپید به یک جای بشکفید

چون پارهای ابر رده بسته بر هوا

وندر میانش جای به جای آسمان پدید

یاس سپید هست، اگر نیست یاسمین

خیری زرد هست‌، اگرنیست شنبلید

وین جلوه‌ها فرو گسلد چون خدنگ مهر

از چله یه کمان مه تیر سرکشید

نه ضیمران بماند و آن مطرف کبود

نه یاسمین بماند و آن صدرهٔ سپید

آن گاه مرد رزبان لعل عنب گزد

چون ‌باغبان ز حسرت‌، انگشت ‌و لب گزید

هان ای پسر به پند پدر دل سپار کاو

این گوهرگران را با نقد جان خرید

ده گوش با نصیحت استاد، ورنه چرخ

گوشت به تیغ مکر بخواهد همی برید

هرکس به پند مشفق یک‌ رنگ داد گوش

گل‌های رنگ رنگ ز شاخ مراد چید

من‌ خود به کودکی چو تو نشنیدم ‌این ‌حدیث

تا دست روزگار گریبان من درید

پند پدر شنیدم و گفتم ملامت است

زینرو از آزمایش آن طبع سر کشید

وانگاه روزگار مرا در نشاند پیش

یک‌دم ز درس و پند و نصیحت نیارمید

چل سال درس خواندم در نزد روزگار

تا گشت روز من سیه و موی من سپید

چندی کتاب خواندم و چندی معاینه

دیدم خرام گیتی از وعد و از نوید

بخشی ز پندهای پدر شد درست‌، لیک

بسیار از آن بماند که پیری فرا رسید

دیدم که پندهای پدر نقد عمر بود

کان مهربان به طرح به من بر پراکنید

این عمرها به تجربت ماکفاف نیست

ناداشته به تجربت دیگران امید

خوش آن که در صباوت قدر پدر شناخت

شاد آنکه در جوانی پند پدر شنید

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد میرعالی