قیصر گرفت خطهٔ ورشو را

درهم شکست حشمت اسلو را

جیش تزار را یرشش بگسیخت

چون داس باغبان علف خو را

دیری نمانده کز یورشی دیگر

مسکف زکف گذارد مسکو را

روس آنکه در لهستان چنگالش

برتافت دست چندین خسرو را

ورشو که بدعروس لهستان کشت

هم‌خوابه آن یله شده ورزو را

بنگر که خود چگونه ازو گیهان

برتافت چنگ و بستد ورشو را

آنگه که از پروس سوی مغرب

قیصر فکند ولوله و غو را

بلژیک شد به خیره سپر تا آنک

پاریس شده پذیره روا رو را

پاریس از انگلستان یاری جست

حق سیاست کلمانسو را

یکسو به‌ روس گفت که‌ هان بشکن

چون شیر شرزه ساقهٔ این گو را

روس از پروس شرقی پیش آمد

کرده دلیل هی هی و هوهو را

یکسو سپه کشید بریطانی

بگرفت وادی و دره و زو را

زبن سو فرانس کرد بهم جیشی

تا خودکه می‌برد ز میان دو را

یکسر سلاح جنگ به کف دادند

خدمتگر و ذخیره و معفو را

برق تفنگ و توپ به کار آورد

تاب درخش و غرش بختو را

گشت جهان دوباره به یاد آورد

فرفرنگ و جنگ واترلو را

البرت ازین واترلو شد بی‌تخت

در هاور برد تختگه نو را

تخت فرانس نیز به (‌بردو) رفت

عزت فزودگیتی‌، بردو را

قیصر فسون نمود چو مار افسای

کر مارو کفچه و کل بر سو را

وانگه ز غرب تاخت به شرق اندر

وز پیش راند دشمن کجرو را

زد در پروس شرقی بر دشمن

چون اخگری که لطمه زند قو را

بشکست خصم را و به ورشو تاخت

داده نوید، راجی و مرجو را

یکسو مکنزن آن که سرتیغش‌

پهلو دریده دشمن پهلو را

ییشش بخوانده «‌غاصب کالیسی‌»‌

مستد برانه آیت ولّو را‌

در «‌پرزمیشل‌» داده جو اسبان

پس‌داده در «‌پلن‌» دیرین جو را

یک لشکر از جنوب لهستان تفت

پیمود راه «‌رستو» و «‌خارکو» را

وز مشرق «‌پلن‌» سپهی دیگر

بگرفته پیش‌، خطهٔ مسکو را

یکسو سپاه سرکش هندنبرگ

آموخته به خصم تک و دو را

وز بر و بحر مملکت بالتیک

تهدید کرده مرکز اسلو را

آن مرکزی که کرده مصیبت‌گاه

رامشگه گزر سس و خسرو را

خرس بزرگ آن که نه پذرفتی

از صید خسته‌، لابه و مومو را

اینک ز بیم گشته چو خرگوشی

کز دور بنگرد سک «‌ترنو» را

امروز کافتاب جهانگیری

ز ایران دریغ دارد پرتو را

جیش تزار از چه در این کشور

بگرفته خوی مردم شبرو را

دعوت شدند کی زی ایران

حق برکناد داعی و مدعو را